|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند. پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود . + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 12:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم... چون دنیا یه روز تموم میشه... نمیخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیخوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم میشه... نمیخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که همیشه پاک نمیمونه... نمیخوام بگم که دوستت دارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن... بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها جدی جدی می میرند... آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی می شکنند... و تو شوخی شوخی لبخند می زنی... و من جدی جدی عاشق میشم + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 12:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 12:32 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 12:29 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
کسی می گوید که گرانی اینجاست؟؟؟ دوره ی ارزانی است!!! چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان ودروغ از همه ارزان تر. آبرو قیمت یک تکه ی نان، و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت یک انسان + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 2:0 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از پنجره های بسته دل تنگ شدم گمگشته به کوچه های نیرنگ شدم بگشای دری به رویم ای بنده نواز در بتکده های بی کسی سنگ شدم + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 1:54 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یکی باش برای یک نفر نه تصویری مبهم درخاطره صد نفر ...!!!! + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 12:28 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود اگر که دستام مثل تو با کسي آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمي زاشتم چيزي رو ببخش که يادم نميره اون روزاي پاييزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود ببين چي ساختي از من مغرور ِ عاشق ِ حسود + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 12:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
همهي درد من اين اســت که مــيپـنـدارم + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 12:26 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تموم زندگیم بودی مترسک خجالتی نمیدونستم اون روزا حقیر و بی لیاقتی امّا دیگه نمیخوامت دروغگوی نا مهربان با دیدنت تیر میکشه سرم تا مغز و استخوان برو دیگه صدام نکن پرنده قشنگ من حق نداری یه چاره شی برای قلب تنگ من من دیگه طاقت ندارم بازم ببینمت تو رو مثل مسافر اومدی مثل مسافر هم برو من رو دیگه میخوای چی کار،میخوای که بازیچه م کنی؟ بازم فریبم بدی و یواشکی ولم کنی؟ یا نمیخوای یادم بره چه کارا کردی با دلم سر به سرم نذار که من دیوونه نیستم،عاقلم رفتی سراغ کسی که مهر و وفاش خیالی بود جیبای اون پر از پول و جیبای بنده خالی بود پس حالا که جدا شدیم چرا ولم نمیکنی؟ چرا عذابم میدی و دردمو تازه میکنی؟ من که بهت گفته بودم فصل خزونت میرسه تو جاده هوس کسی به مقصدش نمیرسه دیگه گذشتم از دلت کجای کاری بی وفا؟ من دیگه دوست ندارم مترسک پر ادعا + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 12:25 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
و باری دیگر ارام ِ ارام..!! بخواب ای مرغ بی پروای رویاهایم..!! بخواب که شب دراز است و صبرتو اندک....!! بخواب که تو طاقت این همه رنج سفر را نداری...!! بخواب که گر بیدار بمانی مترسک های انسان وار تو را از پای در اورند!!! بخواب که خواب مساوی مرگ است..!! پس ارام بخواب..!! ارام ِ ارام...!!!مثل خواب ابرها...!!مثل گریه ی اسمون..!!و مثل لبخند خورشید..!!!! + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 12:20 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شبانه مست می گردد زمین به ضرب آهنگ شومی پای می کوبد و چین چین دامن سنگین کوه موج بر می دارد به روی موج مرده مرد انباز این رقاص وهم انگیز به نسیان می سپارد خفتگان خویش می گریزد تنها که دیگر سال دیگر بار شاید . . . + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 5:34 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه احساس نازنین و شیرینیه . . . رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی(اتیشگاه) به چشاش نگاه کنی تا عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه قلبت پر تپش بشه انگار که داره از سینت کنده میشه چه احساس عجیبیه . . . وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی با موهاش بازی کنی از لباش... خدای من... باور کردنی نیست... اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی... کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه... ای خدا منو به عشقم برسون + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 5:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
رفتم؛ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 5:29 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين می کنم من می توانم ! می شود ! + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 12:1 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثل قدیما + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 12:0 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
فرشته تصمیمش را گرفته بود. + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 11:57 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ، به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم. سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند عزيزم و سوگند ميخورم به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ، به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد من در آتش آن بسوزم چونكه سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد… در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم مست شراب عشقت شدم از جام قلب تو مست عشق شوم و كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ، آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس نه مجنون باشم و نه فرهاد با آرامش با تو باشم سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم! به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را رها نكنم و تو را هر چه به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش آرزوی مرا داری قسم و به خاطر تو سالها انتظار به آن اشكهای مقدست قسم ، به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود! عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم و با تمام وجودم بفشارم و + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 11:54 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی پشت سرت ایستادم گریه کردم ما هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4......... به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم شدی من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی می مونم تا بیای.....................................با اینکه می دونم نمیای + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
می دونم دلت گرفته ؛ من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی ؛ مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده ؛ نکنه تو هم غریبی ؟ کاش می شد اشکهاتو پاک کرد؛ بمیرم تو هم بریدی؟ چه تبسم قشنگی ؛ وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره ؛ دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه ؛ اون که خوب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته ؛ آخره عشقها همینه + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو چرا اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من میذارن تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه ..... می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:2 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم صبوري مي كنم مگه نه خدا جون؟! چرا تنهام گذاشتي؟ چرا احساس بي پناهي ميكنم؟ چرا قلبم در فشاره؟ چرا ديگه حس صحبت با تو روهم ندارم با اينكه مي دونم تو داري نگاهم مي كني؟ نمي گم خسته شدم!چون تو ناراحت مي شي!چون در ميون اين همه نعمتت فقط به خاطر نداشتن يه نعمت بزرگت بگم خسته شدم و بريدم مي شه ناشكري. ولي مي تونم بگم خدايي كه مونس تنهايي آدمهاي تنها هستي مي خوام باهات درد دل كنم. مي تونم داد بزنم و بگم دلم گرفته. مي تونم بگم تو فقط مي دوني تو وجود و فكر من چي ميگذره پس فقط مي تونم با تو حرف بزنم. مي تونم بگم چون حرفم نمي آد و تو بدون حرف هم مي فهمي من دردم چيه مي خوام تو رو صدا كنم! اومدم فقط صدات كنم تا اشكهام بياد تا سبك بشم. ولي نمي گم خسته شدم . چون بهت اميد دارم. به كرمت به بزرگيت به اينكه تو خداااااااااااااااااااااااااااااااااااايي. پس بگذار لا اقل فرياد بزنم و صدات كنم: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:1 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:0 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هنگام روز كجا مي روي؟! درخانه بمان،غمگينم حقيقت دارد،حقيقت دارد،تورادوست دارم دراين باران،مي خواستم تو،درانتهاي خيابان نشسته باشي من عبوركنم،سلام كنم،سلام كنم............ لبخندتورادرباران مي خواستم مگرنسيم ابربودي كه تورادرباران،گم كردم حقيقت دارد ،تورادوست دارم...... مي خواهم تمامي لغاتي راكه مي دانم،براي تو به دريا بريزم دوباره متولدشوم،دنياراببينم،رنگ كاج راندانم نامم رافراموش كنم،دوباره درآينه نگاه كنم،ندانم پيراهن دارم كلمات ديروزرا،امروز نگويم خانه اي براي توآماده كنم براي تويك چمدان بخرم تومعني سفرراازمن بپرسي!!! لغات تازه راازدريا صيدكنم لغات راشستشو دهم آنقدربميرم،تازنده شوم..... تو اگر مانده باشي،تواگردرخانه باشي من فقط به خانه ي توآمدم تابگويم:آوازراشنيدم تمام راه ازتو مي خواستم مرا باوركني!! ساده هستم،ساده هستم........... تواگر مانده باشي،تواگردرخانه باشي ازتومي خواستم:مراباوركني،مراباوركني ساده هستم،ساده هستم......... + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تا حالا شده كه حالتون گرفته باشه؟؟؟!!!چه سؤال مسخره اي پرسيدم،نه؟!
واقعاً مي تونيد دلتنگيتون روبه تصويربكشين ،اگه قرارباشه دل هاي ناراحت وتنگ شده به دلايل مختلف را نقاشي كرد وازاون يه نمايشگاه برپا كرد ويا اونا رابه اهل موسيقي بدي كه يه آهنگ ازاونا بسازن با ديدن ياشنيدن اونا چه حالي بهت دست مي ده؟؟؟؟؟ چقدردردناكه دل غمگيني روببيني ونسبت به اون بي تفاوت باشي!!!شايد غمگيني اون دل ازدست توباشه!اگه اينجوريه آيا حاضري كاري كني كه اون دل خوشحال بشه حتي به قيمت...............نمي دونم بگم به قيمت چي ولي اين همه ما شعار مي ديم كه بني آدم اعضاي يكديگرند،آيا واقعاً به معناي واقعي اين جمله رودرك كرديم واونوتوزندگيمون رعايت كرديم يا جايي ديگه مي گه:چو عضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها رانماند قرارواقعاً اگه اينجوري چرا اين همه تو جامعه ي ما فقير بيچاره وجود داره اما كسي نيست كه يه فكر اساسي براشون بكنه كه ازاين فلاكت نجات پيداكنن؟؟؟ يه روز مي خواستم برم سركار،اول صبح بود وهوام خيلي سرد،برف توخيابون ازشدت سرما،يخ زده بود،درقسمت عابرين پياده نيزهمين وضع بودالبته كمي بهتر،يه بنده خدايي يه مقوا زيرش انداخته بود ويه كاسه هم جلوش بود،گذاشته بودكه مردم بهش كمك كنن!!اما.... دراون روز چه كساني ازكناراون بنده خداردمي شدن وهيچ توجهي نمي كردن،كساني هم باحالت ترحم شايد هم نه، ازسردلسوزي سكه يا پول كهنه ي توي كيف ياجيبشون رومينداختن توي كاسه ومي رفتن..... مي گن پيامبرعزيز ما(ص) فرموده:اگه كسي به قصد مفلسي درخانه ي توراكوبيدو زين اسبش از طلا باشداما چون تقاضاي كمكي ازتوكرده، دست خالي اورا رد نكن. ولي آيا ما اين كار را انجام مي ديم، آيا شده تا حالا خودتونو جاي اون انسان فقيري بزارين كه شايد ماههاست پول كافي نداشته كه مخارج زندگيشو تامين كنه ويابتونه ميوه،گوشت وياچيزاي ديگه ي كه ماهمه روزه ازاون استفاده مي كنيم روبه خونه ببره،اينه:بني آدم اعضاي يكديگرند؟؟كاش همه ي ما مي تونستيم به اون چيزاي كه اعتقاد وباورداريم جامه ي عمل بپوشونيم. نمي دونم چرا؟انسانهاي اشراف زاده وكساني كه هيچ گونه كمبودي درزندگي ندارند وخيلي مي تونن به ديگران كمك كنن،ازاين كاردريغ مي كنن وهمش به فكر جمع آوري ثروت بيشتر هستن آيا این شعرزیبا روشنیدن كه میگه: برلب جوي نشين وگذرعمر ببين كاين اشارت زجهان گذران مارابس + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
مدتيه منتظرم،منتظر كسي كه به ويلاگم سري بزنه،خيلي دلم براش تنگ شده،ساختن وبلاگم نيزانگيزه اي بودكه اون به من داد،ولي نمي دونم چرا تاحالا به من سري نزده،هرباركه بامن تماس مي گيره به گونه اي كارش راتوجيه مي كنه،اما من اين مطلب روبراش مي نويسم ومي گم: استادعزيزم،اگه مي دونستي كه نظرات شما چقدربرام مهمه ومن چه احترامي براي شما قائلم آيا بازم اينطور ازمن دريغ مي كردين؟؟اما هيچي نمي گم،دلم نمياد....مي سپارمت به همان خداي آسمان آبي دلت.... تا حالا شده كه منتظر باشين؟؟،تا حالا به واژه ي انتظار توجه كردين؟به نظر شما چه چيزي ازانتظار ومنتظر بودن كشنده تره؟؟!!!! تازه اين كه چيزي نيست.... اون چيزيا كسي كه تومنتظرش هستي خيلي مهمه.آيا واقعا مهمه؟!يا نه مابه اون اهميت مي ديم. تا حالا شده لحظه لحظه هاي انتظار را تجربه كني؟؟ مخصوصا اگه اون شخص كسي باشه كه تودوسش داري،كه دراين صورت ......ايجادمي شه.(چون نمي تونستم اسمي مناسب براش انتخاب كنم،اونجا روجاخالي گذاشتم)راستي اگه طرفت كمي ديركنه ،يا نه هيچ ديرم نكنه وخيلي ON TIMEهم باشه لحظه ي ديدار چه حالي داري؟؟يا نه اصلا چرا لحظه ي ديدار؟قبل ازلحظه ي ديدارچه حسي داري؟؟!!دلهره،اضطراب،ضربان بالاي قلب،سرخي گونه ها،سرد شدن دستانت و..... اما شايد درست همون لحظه اي كه طرفت رومي بيني همه چيز به هم بخوره!!!شايد هم نه خيلي زيبا لحظاتي رابا هم باشيد.....اميدوارم كه تمامي لحظه هايتان مملو از شادي سلامتي وكاميابي ودرپناه خالق نيلوفرها....ايام به كام ((((بيا كه لحظه لحظه هاي انتظار تمام وجودخسته ي مرا به نيستي كشانده است)))) + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:43 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تونیستی که ببینی، چگونه عطرتودرعمق لحظه ها جاری است. چگونه عکس تودربرق شیشه ها پیداست، چگونه جای تودرجان زندگی سبزاست
هنوزپنجره بازاست. توازبلندای ایوان به باغ می نگری. درخت ها وچمن ها وشمعدانی ها، به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر، به آن نگاه پرازآفتاب می نگرند. تمام گنجشکان درنبودن تو، مرابه بادملامت گرفته اند: تورابه نام صدامی کنند!
هنوزنقش توراازفرازگنبد کاج،کنارباغچه، زیردرخت ها،لب حوض درون آینه پاک آب حوض می نگرند!
تونیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعرنگاه تودرترانه من....
تونیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تودرباغ بی جوانه من...
چه نیمه شب ها کزپاره ابرسپید،
به روح لوح سپهر،توراچنان که دلم خواست است،ساخته ام.
چه نیمه شب ها،وقتی که ابربازیگر، هزارچهره،به هرلحظه می کندتصویر،به چشم همزدنی، میان آن همه صورت توراشناخته ام.
به خواب می ماند،تنهابه خواب می ماند، چراغ،آینه،دیوار،بی توغمگینند.
تونیستی که ببینی چگونه بادیوار، به مهربانی یک دوست ازتومی گویم. تونیستی که ببینی چگونه ازدیوار،جواب می شنوم.
تونیستی که ببینی چگونه دورازتو،به روی هرچه درین خانه است، غبارسربی اندوه بال گسترده است.
تونیستی که ببینی دل رمیده من، به جزیادتو همه چیزرارهاکرده است!
دوچشم خسته من،دراین امیدعبث، دوشمع سوخته جان همیشه بیداراست..... تونیستی که ببینی.....!!!؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:40 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
برايت گل مي آورم و با تو در اتاقي كه به رنگ چشم هايت بود مي مانم تو مثل بنفشه خوشبختي من آرام خواهی ماند تو را گريان نخواهم كرد ميخك هايي كه دور از باغ در زندان گلدان هاي زيباي تو مي ميرند، مي دانند من تكرار يك تنهايي ام
در چشم هايي كه تمام چشم ها را دوست دارد + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سلام به همه شما که دوستدار من و شعرهای من هستید ببخشید که حدود ۲ ماه اپدیت نکردم چون سربازی بودم اما از امروز در خدمت همتون هستم خدمتم تمام شد چون بخاطر قهرمانی آسیا از خدمت معاف شدم فقط آموزشی بود که رفتم و اومدم . تا بعد............ + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 2:43 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
کیه که اخر دیوانگی واسه چشمات
کیه که جر من می میره واسه لحن خنده هات کیه برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره کیه که پا به پات میاد وقتی که بارون م یگیره کیه وقتی تشنهته تو ابرو و بلوا می کنه اگه یک جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه یک شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده خودش می سوزه ولی تن به سایه و اب نمی ده اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو می گفتم هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم هنوزم می ای تو خوابم تو شبهای پر ستاره هنوزم می گم خدایا کاش برگرده دوباره ............ + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 4:15 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|